![]() |
![]() |
|
| ((در دل هر سیبی دانه ی محدودی است/در دل هردانه سیب نامحدودی/چیستانی است عجیب/دانه باشیم نه سیب)) |
|
در دنیای غم انگیز.تنها خاطز تنهایی من است که بر جا می ماندواحساس بجا مانده من ردپایی از
نشانه های بی کسی است با تمام لحظه های خستگی وتنهای ام در کنار تو ماندم و می مانم بدون اینکه لحظه ای تو نگاهت را به من بیاندازی تا بتوانم عاطفه ات را احساس کنم من سراسر وجودم را نثارت کردم واحساس خود را عاشقانه و صادقانه برروی نگاهت فرود آوردم تا به تو بگویم لحظه های نبودنت میگذرد اما با دلتنگی و به سختی اینگونه من آهسته سر تعظیم برای غم و اندوه تنهاییم فرو می آورم و تسلیم خواسته های بی کسی ام می شوم من در اوج تنهایی و خستگی به تو ایمان آوردم اما تو لحظه ای هم تکیه گاه تنهایی ام نبودی ومرا آزرده خاطر رها ساختی تو با من هستی اما نگاهت را نثارم نمی کنی تمام عاطفه ات شده تکرار واژه های تکراری تمام بودنت شده احساسی دروغین و آزار دهنده برای خستگی هایم اما می خواهم همه ی این احساسات را کنار گذاشته چون میدانم تو تنهاترین من می مانی و چراغ ایمانم برای با تو بودن فروزان و جاوید است دوستت دارم تنهاترینم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی...هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی...هرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی...برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو: یادش بخیر... ((م.تنها))
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|