تبليغاتX
ميروم تا ته دشت...
((در دل هر سیبی دانه ی محدودی است/در دل هردانه سیب نامحدودی/چیستانی است عجیب/دانه باشیم نه سیب))

شهرپربود ازهراس واضطراب

شب نمی آمد به چشم خلق خواب

 صحبت از یک قاتل مرموز بود

قتل مرموز خبرهرروز بود

 کس نمی دانست اورا نام چیست

قصه این غول خون آشام چیست

 عاقبت یک شب از بامی افتاد

عاقبت قاتل در دامی افتاد

 آنکه خواب از چشم مردم می ربود

پیرمردی بود نامش عشق بود

 لحظه ی دیدار نزدیک است

باز دیوانه ام.مستم

باز می لرزد دلم.دستم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی...هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی...هرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی...برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو: یادش بخیر... ((م.تنها))

نوشته های پیشین
مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
شب نامه هاي صوفي
همه مخلوقات خدا
حقيقت گمشده
دريچه
دوعاشق اينترنتي
کلبه ی تنهای من
آنتی دخترترین مکان
نسيم تنهايي
مرگ در تنهايي
مهندس عمران
****ALLTHINKS****
برق_ الکترونیک(شهرام )
شب مهتابي
عشق پاک تو
1745
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM