![]() |
![]() |
|
| ((در دل هر سیبی دانه ی محدودی است/در دل هردانه سیب نامحدودی/چیستانی است عجیب/دانه باشیم نه سیب)) |
|
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود. تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها. ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
وجودت خداحافظي مي كني" ميره تا برات خاطره ي تنهايي وبيگانه شدن رو زنده كنه. مي ره و حس دلتنگي رو به يادگار مي زاره "از پشت بغضت صداش مي زني ولي چيزي جز آه خودت رو نمي شنوي. اون نخواست برات بمونه "خواست بره و هميشه يه قاب خاطره براي لحظات بشه و يه حسرت توي دلت به يادگار بزاره. يه حسي بهم ميگه اون رفت"اون رفت تا نزاره دلت احساس دلتنگي بكنه"اون رفت تا بهت بگه كه زندگي و عشق چيزي جز يه امتحان براي تو نيست تا بفهمي ميتوني زندگي كني يا نه هرچند سخت وشكننده باشه...((م.تنها)) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
گفتم بمان... گفتم بمان رفتن را بهانه كرد ورفت...گفتم بمان گريه را سر داد ورفت... گفتم بمان زندگي را زيبا خواست و رفت...گفتم بمان تنها ماندن را به يادم آورد ورفت... گفتم بمان صداي بيگانه اي راخواند ورفت...گفتم بمان برايم ترانه ي اميد سرود ورفت... گفتم بمان سكوت را بهانه كرد ورفت...گفتم بمان آرزوي خوشبختي برايم كرد ورفت... گفتم بمان راه سفر پيش گرفت ورفت...گفتم بمان چيزي نگفت ورفت و مرا در ديار بي گانه ها تنها گذاشت ...رفت تا من"من بمانم... رفت تا بفهمم چيزي نيست در اين دنيا تا به آن دل بست... رفت تا بفهمم راز شقايق و بودن ابدي اش را....((م-تنها))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
![]() آخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.
عاشقانه از تو می گویم
مثل پیچکی خسته از کنار غصه میرویم
از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت. با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت . باز همچنان من تنها،می خزم روی سرد جاده
بر شقیقه زمین انگار،جای من وتو مانده می نویسم دوباره از اندوه می سپارم دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم
خسته ام. خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق که مرا به وسوسه آلود، چشمه اشک عا قبت خشکید بر سر بستر دل تب دار او
هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان آخرین دیدار.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی...هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی...هرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی...برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو: یادش بخیر... ((م.تنها))
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|