تبليغاتX
ميروم تا ته دشت...
((در دل هر سیبی دانه ی محدودی است/در دل هردانه سیب نامحدودی/چیستانی است عجیب/دانه باشیم نه سیب))

  تنهادر بی چراغی شب ها می رفتم 

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود
.
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
.
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود.

تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها.
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم
.
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،

درها عبور غمناك مرا مي جستند.
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.

ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي.
صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت
:
همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته ! همه

تپش هايم
.
من از برگ ريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
.
دستم را به سراسر شب كشيدم ،

زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.
خوشه فضا را فشردم،

قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.
و سرانجام

در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم
.

ميان ما سرگرداني بيابان هاست
.
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست
.
ميان ما "هزار و يك شب" جست و جوهاست
.

سهراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

توی يه شب سرد پاییزی" با يه نگاه آشنا"به صداي يه رهگذر از تمام 

وجودت خداحافظي مي كني" ميره تا برات خاطره ي تنهايي

وبيگانه شدن رو زنده كنه.

مي ره و حس دلتنگي رو به يادگار مي زاره "از پشت بغضت صداش

مي زني ولي چيزي جز آه خودت رو نمي شنوي.

اون نخواست برات بمونه "خواست بره و هميشه يه قاب خاطره

براي لحظات بشه و يه حسرت توي دلت به يادگار بزاره.

يه حسي بهم ميگه اون رفت"اون رفت تا نزاره دلت احساس

دلتنگي بكنه"اون رفت تا بهت بگه كه زندگي و عشق چيزي جز يه

امتحان براي تو نيست تا بفهمي ميتوني زندگي كني يا نه هرچند سخت

وشكننده باشه...((م.تنها))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 6:48 بعد از ظهر  توسط مهسا | 

گفتم بمان...

گفتم بمان رفتن را بهانه كرد ورفت...گفتم بمان گريه را سر داد ورفت...

گفتم بمان زندگي را زيبا خواست و رفت...گفتم بمان تنها ماندن را به يادم آورد ورفت...

گفتم بمان صداي بيگانه اي راخواند ورفت...گفتم بمان برايم ترانه ي اميد سرود ورفت...

گفتم بمان سكوت را بهانه كرد ورفت...گفتم بمان آرزوي خوشبختي برايم كرد ورفت...

گفتم بمان راه سفر پيش گرفت ورفت...گفتم بمان چيزي نگفت ورفت و

مرا در ديار بي گانه ها تنها گذاشت ...رفت تا من"من بمانم...

رفت تا بفهمم چيزي نيست در اين دنيا تا به آن دل بست...

رفت تا بفهمم راز شقايق و بودن ابدي اش را....((م-تنها))

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
www.hamtaraneh.com
 
آخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.
 
عاشقانه از تو می گویم
 
مثل پیچکی خسته از کنار غصه میرویم

 از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.

با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .
 
باز همچنان من تنها،می خزم روی سرد جاده

 بر شقیقه زمین انگار،جای  من وتو مانده

می نویسم دوباره از اندوه می سپارم 

دوباره دل بر غم
 
 می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم

خسته ام.

خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق

که مرا به وسوسه آلود،
 
چشمه اشک عا قبت خشکید بر سر بستر دل تب دار او

  هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان آخرین دیدار
....
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی...هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی...هرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی...برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو: یادش بخیر... ((م.تنها))

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
شب نامه هاي صوفي
همه مخلوقات خدا
حقيقت گمشده
دريچه
دوعاشق اينترنتي
کلبه ی تنهای من
آنتی دخترترین مکان
نسيم تنهايي
مهندس عمران
****ALLTHINKS****
برق_ الکترونیک(شهرام )
شب مهتابي
عشق پاک تو
1745
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM