تبليغاتX
ميروم تا ته دشت...
((در دل هر سیبی دانه ی محدودی است/در دل هردانه سیب نامحدودی/چیستانی است عجیب/دانه باشیم نه سیب))

 

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند


دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه


در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال


دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها

 


بیا امشب که بس تاریک و تنهایم


بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی


که می ترسم ترا خورشید پندارند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم همه از خواب برخیزند


و می ترسم که چشم از خواب بردارند


نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را


نمی خواهم بداند هیچ کس ما را


و نیلوفر که سر بر می کشد از آب


پرستوها که با پرواز و با آواز


و ماهیها که با آن رقص غوغایی


نمی خواهم بفهمانند بیدارند.


بیا ای مهربان با من !


بیا ای یاد مهتابی !

*مهدي اخوان ثالث*

(تقدیم به بهترینم...)

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط مهسا | 

سلام ای تنها بهونه ، واسۀ‌‌‌‌ نفس کشیدن

هنوزم پَر میکشه دل ، واسۀ  به تو رسیدن

واسۀ جواب نامت ، می دونم که خیلی دیره

بذار به حساب غربت ، نکنه دلت بگیره

عزیزم بگو ببینم ، که چه رنگه روزگارت

خیلی دوست دارم تو مهتاب ، بشینم یه شب کنارت

سَرتو با مهربونی ، بذاری به روی شونم

تو فقط واسم دعا کن ، آخه ... دنبال بهونم

حالمو اگه بپرسی ، خوبه ... تعریفی نداره

چون بلا تکلیفه عاشق ، آخه تکلیفی نداره

نکنه ازم برَنجی ، تشنه ام ... تشنۀ بارون

چقدر از دریا ما دوریم ، بی گناهیم هر دوتامون

بد جوری به هم می ریزه ، منو گاهی اتفاقی

تو اگه نباشی از من ، نمی مونه چیزی باقی

می دونی که دست من نیست ، بازیای سرنوشته

رو قشنگا خط کشیده ، زشتا رو واسم نوشته

باز که ابری شد نگاهت ، بغضتم واسم عزیزه

اما اشکاتو نگهدار ، نذار این جوری بریزه

من هنوز چیزی نگفتم ، که تو طاقتت تموم شد

باقی شو بگم می بینی ، گریه هات کلی حروم شد

حاله من خیلی عجیبه ، دوست دارم پیشم بشینی

من نگاهت بکنم تو ، تُو چشام عشقو ببینی

یادته منو تو داشتیم ، ساده زندگی می کردیم

از همین چشمۀ شفاف ، رفعه تشنگی می کردیم

یه دفعه یه مهمون اُومد ، عقلمو یه جوری دزدید

دل تو به روش نیاورد ، از همون دقیقه فهمید

اولش فکر نمی کردم ... که دلم رو بُرده باشه

یا دلم گوله چشای ... روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و دیدم ، دل من دیونه تر شد

به تو گفتم و دلت از ، قصه من با خبر شد

اولش گفتم یه حِسه ، یا یه احترام ساده

اما بعد دیدم که عشقه ، آخه اندازش زیاده

تو بازم طاقت آوردی ، مثله پونه ها تُو پاییز

سرنوشت تو سفیده ، ماجرای من غم انگیز

بد جوری دیوونتم من ، فکر نکن این اعترافه

همیشه نبودن تو ، کرده این دلو کلافه

« می دونم فرقی نداره ... واست عاشق بودن من »

« می دونم واست یکی شد ... بودن و نبودن من »

می دونم دوسم نداری ، مثله روزای گذشته

من خودم خوندم تُو چشمات ، یک کسی اینو نوشته

اما روحه من یه دریاست ، پُره از موج و تلاطم

ساحلش تویی و موجاش ، خنجرای حرف مردم

« آخ که چه لذتی داره ، ناز چشماتو کشیدن »

« رفتن یه راه دشوار ، واسه هرگز نرسیدن »

  من که آسمون نبودم ، اما عشقه تو یه ماهه

سرزنش نکن دلم رو ، به خدا اون بی گناهه

تو که چشمای قشنگت ، خونهء صدتا ستارست ...

تو که لبخند طلائیت ، واسه من عمره دوبارست ...

بیا و مثله گذشته ، جزء به من ... به همه شک کن

من بدون تو میمیرم ، بیا و بهم کمک کن ...

بیا و بهم کمک کن

« مریم حیدرزاده »

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 

میلادت مبارک تنها دلیل ماندنم....

 

سکوت بودو تنهایی،نگاهی بی انتها به دوردستها دوخته بود تا شاید دستی پر مهر دستان

کوچکش را بفشارد و او را به منزلی جدید راهنمایی سازد.او دستان کوچکش را باز کرد و از

فرشتۀ هستی بخش خود طلب یاری نمود و فرشته نشانه دنیای زندگی را به او داد تا بتواند

در نقاشی زمانه رنگ هستی به خود بگیرد.

 دستان کوچکش کم کم پراز بزرگی های زندگی شد و او راغرق در نقش و نگار این گیتی

پهناور ساخت تا بتواند معنای زندگی را بفهمد و آرامش را خانۀ وجودی خویش سازد.

یگانۀ من در روزی از روزهای سرد زمستان خدا در لحظه ای مملو از عشق چشم به دنیای

غریب زمینی باز کرد و معنای حقیقی زیستن را چشید واینگونه من در این زمانه در میان دنیای

اسارتهای خویش کلید عشق را یافتم و به دنیای خود مان درودی از جنس عشق دادم .

بهترینم،تنها دلیل ماندنم، با احساسی خالصانه و مملو از عشق روز میلادت را تبریک و تهنیت

می گویم وسرسبزترین روزها را برای ماندگاری عشق در قلبمان ُاز آن خالق عاشق

خواستارم.

((تا آخرین شماره های نفسهایم تو را می ستایم و دوستت دارم....))

 (م/...)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

می مانم برای تو بمان برای من...

من وتو با یک لبخند آشنا شدیم و آغاز عشقمان طلوع زندگی ما شد.اینگونه ما سایه های تنهایی و غروب  غصه ها را کنار گذاشتیم تا با هم رهسپار جاده های با هم بودن بشویم.

ما شادی را تکیه گاه قلبمان و محبت را خانه عشقمان قرار دادیم.

من نگاه هایت را در قاب خاطراتم به روی دیوار قلبم کوبیدم و اینگونه تو را می ستایم ای یگانه ام و تو مرا با آوای عشق صدا کردی تا با تو همگام شوم.

از هر سو که به این دیار می نگرم برایم خاطره انگیزو قابل ستایش است چون میدانم که این احساسات خالصانه است و برایمان می ماند تا همیشه و اینطورمی شود که من انگار چیزی را گم کرده ام وبه دنبال دلم  می گردم تا چیزی بنویسم برای تو"برای بودنمان.

ولی دیر زمانی است که من قلبم را هدیه کردم به تو و اینگونه می نویسم"می نویسم برای عشق"برای خاطره ها و برای کنار هم بودنمان....

می مانم برای تو ،تو هم بمان برای من...

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد

بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟

چرا براي گلداني كه  وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مهسا | 
در دنیای غم انگیز.تنها خاطز تنهایی من است که بر جا می ماندواحساس بجا مانده من ردپایی از

نشانه های بی کسی است

با تمام لحظه های خستگی وتنهای ام در کنار تو ماندم و می مانم بدون اینکه لحظه ای تو نگاهت

را به من بیاندازی تا بتوانم عاطفه ات را احساس کنم

من سراسر وجودم را نثارت کردم واحساس خود را عاشقانه و صادقانه برروی نگاهت فرود آوردم تا به

تو بگویم لحظه های نبودنت میگذرد اما با دلتنگی و به سختی

اینگونه من آهسته سر تعظیم برای غم و اندوه تنهاییم فرو می آورم و تسلیم خواسته های

بی کسی ام می شوم

من در اوج تنهایی و خستگی به تو ایمان آوردم اما تو لحظه ای هم تکیه گاه تنهایی ام نبودی ومرا

آزرده خاطر رها ساختی

تو با من هستی اما نگاهت را نثارم نمی کنی

تمام عاطفه ات شده تکرار واژه های تکراری

تمام بودنت شده احساسی دروغین و آزار دهنده برای خستگی هایم

اما می خواهم همه ی این احساسات را کنار گذاشته چون

 میدانم تو تنهاترین من می مانی و چراغ ایمانم برای با تو بودن فروزان و جاوید است

دوستت دارم تنهاترینم...

(م/...)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

رفیقه نیمه راهی

بخدا غرقه گناهی

دیگه چاره ای نداری

میدونم در اشتباهی

توو دلم جایی نداری

تو که معرفت نداشتی منو از ریشه سوزوندی

دلمو تنها گذاشتی

تو دروغ گفتی همیشه

تو وفا سرت نمیشه

عادتت بود همیشه بزنی تیشه به ریشه

برو از شهرو دیارم

دست بکش از روزگارم

بخدا قسم که دیگه با تو هیچ کاری ندارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

شهرپربود ازهراس واضطراب

شب نمی آمد به چشم خلق خواب

 صحبت از یک قاتل مرموز بود

قتل مرموز خبرهرروز بود

 کس نمی دانست اورا نام چیست

قصه این غول خون آشام چیست

 عاقبت یک شب از بامی افتاد

عاقبت قاتل در دامی افتاد

 آنکه خواب از چشم مردم می ربود

پیرمردی بود نامش عشق بود

 لحظه ی دیدار نزدیک است

باز دیوانه ام.مستم

باز می لرزد دلم.دستم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

تو با من بودی از آغاز قصه

از اونجایی که تو دنیا نبودم

حساب با تو بودن نیست اما

می خوام ثابت کنم تنها نبودم

می خوام باور کنم این زندگی رو

می خوام تو قلب فردای تو جا شم

یه لحظه فکر این روزای من باش

می خوام یک عمر تو فکر تو باشم

فقط یک لحظه از فردا جدا شو

دوباره تو خیالات بچگی کن

حقیقت داره خوشبختی هنوزم

یه لحظه با حقیقت زندگی کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:20 قبل از ظهر  توسط مهسا | 

دلتنگ

دوباره دلتنگ گشتم

دلتنگ واژه هايت

دلتنگ آواي مهرت

دلتنگ نغمه هي جان گرفته

ودلتنگ شكوفه شكفته

ثانيه ها مي گذرد و زمان دلتگ مكان است

دلتنگ مكان براي ديداري تمام...

آسمان ابريست

گويا آسمان هم دلتگ است

دلتنگ گريستن...

و من...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هر گاه دفتر محبت را ورق زدی...هر گاه در زیر پایت صدای خش خش برگها را احساس کردی...هرگاه میان ستارگان آسمان تک ستاره ای خاموش دیدی...برای یک بار در گوشه ای از ذهن نه با زبان بلکه از ته قلب بگو: یادش بخیر... ((م.تنها))

نوشته های پیشین
مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
شب نامه هاي صوفي
همه مخلوقات خدا
حقيقت گمشده
دريچه
دوعاشق اينترنتي
کلبه ی تنهای من
آنتی دخترترین مکان
نسيم تنهايي
مرگ در تنهايي
مهندس عمران
****ALLTHINKS****
برق_ الکترونیک(شهرام )
شب مهتابي
عشق پاک تو
1745
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM